رضا قليخان هدايت
756
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نه درويش است هركو تاج سلطانى طمع دارد * كه درويش آنكه درويشى و سلطانيست يكسانش و گر صف خاصتر بينى درو درويش سلطان دل * كه خاك پاى درويشى نمايد تاج سلطانش چه درويشى به درويشان نظر به كن كه قرص خور * به عريانان دهد زربفت و خود بينند عريانش سخا هنگام درويشى فزونتر كن كه شاخ گل * چو درويش خزان گردد پديد آيد زرافشانش سخا بهر جزا كردن رباخواريست در همت * كه يك بدهى وانگه ده جزا خواهى ز يزدانش ميالاى ار توانى دست ازين آلايش دنيا * كه دنيا سنگ استنجاست و آلودست شيطانش بترس از تيرباران ضعيفان در كمين شب * كه هركه از ضعف نالانتر ، قوىتر زخم پيكانش حذر كن راه مظلومى كه بيدار است و خونباران * تو شب خفته به بالين تو آيد سيل بارانش ز تعجيل قضاى بد پناهى ساز كاندر وى * به خاك افتادهاى دارى كه لرزد عرش ز افغانش چو بيژن دارى اندر چه مخسب افراسيابآسا * كه رستم در كمينست و كمندى زير خفتانش زمين دايه است و تو طفلى تو شيرش خورده او خونت * همه خون تو زان شيرى كه خوردستى ز پستانش مخور باده كه آن خونيست كز شخص جوانمردان * زمين خوردست و بيرون داده از تاك رزستانش